تبليغاتX
کودک درون

کودک درون

سلام.به خوانندگانی که گاهی به این گاهنامه مجازی درب و داغون سری میزنید:پ


در حال حاضر قصد دارم روزمره تر بنویسم شاید مطالب بهتری رو از من یه جای جدید خوندید از همتون برای نظرهایی که دادید ممنونم.خداحافظی نمی کنم.فقط مطالب عوض میشن.شاید هم خیلی بی نمک همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مهر1389ساعت 23:25  توسط فاطمه کاظمی  | 

هیبی جون چرا ایمیلت روو نمی دی که فکر کنی نخواستم جواب بدم؟ عین بیسکوییت نصفه می مونی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 12:48  توسط فاطمه کاظمی  | 

 

کوچک که بودم فکر می کردم صدای تلویزیون را که کم می کنی تصویرش هم دورتر می شود هم کوچکتر. شاید حالا هم کوچکم.مدام صدایت را کم می کنم توی ذهنم.الان کجا نشسته ای زیباترین تصویر دنیا؟ کی شکل می گیری توی ذهنم؟ تا صدای تلویزیون را زیاد زیاد زیاد کنم؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 18:15  توسط فاطمه کاظمی  | 

نیازمندی ها

این جانب قصد دارم یک معامله کنم.طرف معامله من باید یک عروسک باشد.می خواهم دست و پایم را معامله کنم آنها را به آن عروسک می دهم تا بتواند راه برود, دست بزند, بنویسد,  بالا و پایین بپرد....

در عوض قلب پلاستیکی اش را می خواهم .معامله قطعی است.

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 17:27  توسط فاطمه کاظمی  | 

           

معلم ادبیاتمان را دوست دارم درسهایی که به ما می دهد همیشه ماندنی هستند. مثلا همین امروز درس جالب به ما داد" بکوشید این عبارات را از زندگی یکدیگر حذف کنید هنوز......آیا.... هرگز......کاش..... آه........  شاید" و این کلمات را به زندگی یکدیگر اضافه کنید "همیشه.... تا ابد..... حتما...... باید....."

بعضی عبارات هم کاربرد مشترک دارند بستگی به موقعیت دارند.مثل " چرا....

آخر کلاس هم گفت یادتان باشد اینها را خوب یاد بگیرید توی همه امتحانهای زندگی از این قسمت سوال می آید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 13:55  توسط فاطمه کاظمی  | 

  

        

به من گفته اند لحظه های خیس بارانی/ پرواز پرستوها توی آسمان/ شکفتن غنچه گل رز/ قهر لطیف شقایق/ لبخند یک کودک/ سبزی چمن /آبی آسمان/ عطر سیب/ پایان خوب داستانها قیمت با تو بودن است.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 20:47  توسط فاطمه کاظمی  | 

 

ذهنم گم شده.....................

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 22:29  توسط فاطمه کاظمی  | 

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 19:17  توسط فاطمه کاظمی  | 

زیر این گنبد کبود چرا همیشه باید یکی باشد و آن دیگری نباشد پر دهید این کلاغ بیچاره را به سرزمینی آن سوی گنبد کبود خانه اش آنجاست با جوجه هایی که انتظارش را می کشند این گونه شاید این پایانهای تلخ رخت بربندند از قصه های ما.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 15:8  توسط فاطمه کاظمی  | 

روزی که دیگر

من و تو نیستیم

همه چیز درست می شود

امید وار باش

به نبودن خودت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 11:26  توسط فاطمه کاظمی  |